| |
|
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387 |
|
Emotional Breakdown |
اسمش همین بود؟؟ |
|
| |
|
جمعه 28 تیر ماه سال 1387 |
|
it's only words... and words are all I have ... |
وقتی یه چیز بیرونی. یه چیزی که همه می بینن رو از دست میدی. راحت می تونی با خودت کنار بیای! جای خالی رو گاهی می ذاری جلوی چشمت و بهش فکر می کنی! بعدش خیلی آرومتری. انگار فکرهای لازم و ممکن رو کرده ای و دیگه می تونی بری سراغ زندگی ات... زندگی جدیدی که بدون اون گم شده دوباره باید اختراعش کنی....
ولی وقتی آدم یه چیز نامریی... یه چیز خیلی درونی رو از دست میده.... هیچ کس هیچ وقت نمی تونسته ببیندش. واسه همین نمی شه گم شدنش هم اثبات کرد... حتی جای خالی هم وجود نداره که دل خود آدم خوش باشه... فرض کن یه چیزی از درونت... مثلا آپاندیست یا قلبت محو شه ولی به طرز معجزه آسایی همه جای بدنت به کارشون ادامه بده... نباید زندگی ات عوض شه! فردا صبح باز باید بری سر کار و به هر کس بگی قلبتو گم کرده ای فقط بهت می خنده... تو می مونی و فقط احساس یه جای خالی مهم تو عمیق ترین چیز وجودت.... و کلی سوال...
|
|
| |
|
پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387 |
|
FROM THE BAR TO YOUR BED |
Be dangerous, It's cool
No complements, EVER
Always get the girl alone
Wherever you are, the place is lame
Relate to her
LIE, LIE, and LIE some more
PS:این instruction ها ممکنه برای scoundrel شدن مفید باشه. ولی دلیل نمی شه من ازشون بهره نبرم!!
|
|
| |
|
چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387 |
|
|
http://oldfashion.tumblr.com/post/36974797
http://bp0.blogger.com/_PvxMomNkoUg/SBPkuID_tzI/AAAAAAAACLQ/vGlgyP200fc/s1600-h/WLD.jpg
|
|
| |
|
چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387 |
|
:) |
Good design is all about amking other designers feel like idiots because that idea wasn't theirs ...
حال دنیا رو با این بلاگ کردم! گاهی خیلی دلم می خواد مهارت های ۶۰ نوع transform دونستن تو انواع سیگنالهای صدا، تصویر، ویدیو، دما. پالس توی مغز،.... رو می شد با مهارت خلق اینها عوض کرد! می خوام بیشتر برم تو این چیزها! حداقل لذت نگاه کردن رو از دست ندم!
http://oldestfashion.blogspot.com/
|
|
| |
|
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387 |
|
uncry these tears... |
۱-تازگیها دو تا احساس رو هم زمان و به شدت دارم... اولی خوشحالیه. اون هم نه از نوع الکی خوش. خوشحالی واقعی! خوشحالی کسی که آمدن سیل رو دیده و حتی کاملا خیس هم شده ولی هنوز غرق نشده! از ته دل واقعا شادم... دومی هم ترسه! ترس عمیق.. از اونها که هر شب باعث می شه از خواب بپرم و ساعتها دور خودم بچرخم تا آروم شم... عجیب اینه که این دو تا احساس هیچ شباهتی به هم ندارن! پذیرفتن هر کدوم به تنهایی سخته! دو تا ییش با هم تقریبا غیر ممکنه!
۲- توی مترو نشسته بودم! یه بچه زیر دو سال کنار مامانش بود (خواهر یا برادر خیلی کوچیکترش تو کالکسه بود.) مامانه عروسکش رو داد دستش (از اون عروسکهای پارچه ای خیلی جذاب که حتا نگاه کردن بهشون آدمو شاد می کنه!) خلاصه که گوش عروسک رو توی مشتش گرفت. شست همون دستش رو تا ته کرد تو دهنش. اون یکی دستش رو گذاشت روی پای مامانش و دراز کشید! (در عمل روی مامانش ولو شد) مامانه هم یه دستشو گذاشت رو بازوی بچهه، دست دیگه اش هم آروم روی سر بچهه بود! این تصویر نهایت آرامشی بود که من می تونم تو زندگیم تصور کنم! حتی لازم نبود به این فکر کنه که کجا می ره و کی باید پیاده شه! تنها ناراحتی اش این بود که گاهی که می خواست حرف بزنه باید شستش رو از حلقش در می آورد. دو تا کارو هم زمان نمی تونست بکنه! همون موقع من داشتم با یه paper یه غایت فضایی کشتی می گرفتم و به این فکر می کردم که امروز هر دو تا استادم فحشو می کشن بهم و اینکه برم بمیرم: دیروز ۱۴ جولای بوده (یعنی امروز ۱۵ جولایه) و من هنوز هیچ غلطی نکردم و هیچ وقت به کارهام نمی رسم... هااه! هم زمان هم یکی داشت تو گوشم unbreak my heart می خوند!! بدهکاریهای آدم رو سرش آوار می شه...
|
|
| |
|
دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387 |
|
seize every and each day! it may be the last one |
۱-می گن روش دلتنگ شدن آدمها با هم فرق می کنه... هر کس واسه یه چیز به یه شکل دلتنگ می شه و اینو یه جور نشون میده... مدل دلتنگی من فقط به زندگیم گند می زنه! قصد داشتم یا روشمو عوض کنم یا دیگه دلم تنگ نشه... منصرف شدم از تصمیم...
۲- همه اتفاقی داره می افته... کلی حادثه و اینها.... به هیچیم نیست! خیلی بی تفاوت می زنم....در بهترین حالت به ملزومات یه نگاه می ندازم.... هیچ ضرورتی در کار نیست....
۳- مچ خودمو می گیرم که ساعت هاست تمام تمرکزم روی صدای قطره هاست ، منتظرم که این بارون تموم شه و دوباره ماه رو بشه دید و دوباره....
۴- کلی کشفیات در مورد خودم داشته ام! بعضی هاش خیلی با تصویری که از خودم تو ذهنم داشته ام متفاوته! گاهی واقعا خجالت می کشم از چیزی که هستم! گاهی خودمو خیلی خیلی معمولی می بینم! گاهی...
۵- این کتاب هم تموم کردم! عجیب تمام این سالها باهاش زندگی کرده بودم و نمی دونستم! انگار همه چی بهم یاد آوری شده باشه...
حرف آخر:
I hate moonlight! Because it's beautiful and he's not here to see it with me |
|
| |
|
شنبه 22 تیر ماه سال 1387 |
|
|
می ترسم...... |
|
| |
|
پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387 |
|
|
If you believe in love at first sight, you never stop looking
از دیروز دارم فکر می کنم، معنی این جمله رو نفهمیدم! باید فیلم sleuth رو ببینم!
PS3: دوستمون ویزا گرفت! خدا قدم اول رو خوب اومد... بقیه رو ببینم چی کار می کنه.... PS4: من دلم تنگ می شه.....
PS5: دیروز کلی داشت با من حرف می زد. بعدا بهم گفت همون موقع clear شده! بار دومه....
|
|
| |
|
چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387 |
|
seventy two waterfalls.... |
شنبه قرار بود با یه آدم خیلی خوب بریم یه جای معروف واسه hiking. کلی جای فوق العاده ایه! در حد توصیفات لنی از سوییس! قرار ساعت ۷:۳۰ صبح بود و ساعت ۶:۳۰ کنسل شد. دیروز یه آدم خیلی خیلی جذاب بهم گفت امروز دو تایی بریم همون جا! قرار ساعت ۷ بود و ۳:۳۰ کنسل شد. نظر به اینکه قراره خوشبین باشم نتیجه گیریم از این قضیه اینه که: تا ۳ نشه بازی نشه و با توجه به سیر صعودی جذابیت آدمها، دفعه بعد قراره با خود "اون" برم! و دیگه هم کنسل نمی شه!!!!
این آخرین جمله ایه ک از آخرین کتابی که دستمه خونده ام (از خنده نتونستم ادامه بدم!) اصولا کلی نکته نهفته است تو این کتاب... :)
And men, I find, require a great deal. They purr if you rub them the right way and spit if you don't.(That isn't a very elegant metaphor. I mean it figuratively)
PS: می دونی که به محض اینکه خوش بینی م رو از دست بدم کوله رو می اندازم دوشم و تنهایی میرم؟ بررسی کردیم و دیدیم بدترین اتفاقی که می تونه بیفته گم شدن تو جنگل و آشنایی با آقای تارزانه!!!!seems absolute fun ... |
|
| |
|
سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387 |
|
What do I do during my break... second day of real WORK |
http://www.phdcomics.com/comics/archive.php?comicid=1033
http://www.phdcomics.com/comics/archive.php?comicid=1035
avec un verre de rouge the' et le petit beurre D: |
|
| |
|
دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387 |
|
good days will come... sooner or later |
آرومم! خیلی دوست دارم امشب خواب خوبی ببینم....
۱۲ ساعت بعد: افتضاح خوابیدم! روز مزخرفی رو شروع کردم و هر لحظه مزخرفتر میشه... زندگی چرتیه و اگه خیلی خوشبینانه نگاه کنی می تونی فرض کنی هنوز مونده تا روزهای خوب بیان...
|
|
| |
|
یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387 |
|
a short story |
I can do without anybody I have my on soul, my own spark of divine fire
But... I shall miss you
|
|
| |
|
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 |
|
save the best for last |
نه بابا.... |
|
| |
|
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 |
|
call me when you're sober |
امشب چرا اینقدر احساس تنهایی می کنم؟
آهنگ همیشگی دو گوش میدم! مثل همیشه دوست دارم توش گم شم....
پی نوشت: چرا هیشکی پیدا نمی شه به من بگه اگه من نرم سر امتحان آخرم چی میشه؟؟ به نظر خودم تو اون جای قانون قرار دارم که اگه نرم فقط معدلم ۰.۱ بالا میره (در واقع از کم شدننش جلوگیری میشه...
)
|
|
| |
|
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 |
|
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست.... |
الان وقت ندارم. بقیه اشو بعدا می نویسم...
|
|
| |
|
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387 |
|
|
و یاد... یاد که انسان را بیمار می کند....
|
|
| |
|
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387 |
|
Viva Deutchland |
باختیم...
ولی عجب شبی بود... لوزان سیصد سال یه بار همچین شبی به خودش می بینه...
|
|
| |
|
یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387 |
|
memories... |
اکثر بجه ها دارن میرن! خیلی از دوستان من بعد از تابستون بر نمی گردن! یا درسشون تموم می شه یا دانشجوی میهمان بودن. خیلی دنبال اثری از دلتنگی تو خودم میگردم. ولی پیدا نمی شه! احساس می کنم اشباع شده ام از این احساس. ظرفیت ندارم بیشترش کنم.
دوست دارم چندتاشون رو اینجا معرفی کنم: هانا: اون اوایل که کسی نمیشناختم چه حالی می کردم که نه تنها حالمو می پرسید، جزییات اینکه چطور روزمو گذروندم هم می خواست بدونه! تاریخ امتحانات و اینهام هم یادش میموند و بعد سراغ می گرفت که چی کار کردم. سعید: مهربون! هر وقت کراپ درست می کرد، به اصرار به من هم میداد. کریسمس که ۲ تایی اینجا تنها بودیم خیلی سعی میکرد مثلا حواسش بهم باشه. مریض که شدم واسم چایی مراکشی درست کرد... ماریا: روزی که دکتر کودکان بشه من میرم هامبورگ و ازش می خوام بچه امو چک آپ کنه! جیورجیا: یه شب ساعتها نشستیم راجع به خودمون و زندگی مون و کشورمون گفتیم!از بهترین لحظاتی بود که اینجا تجربه کردم! همیشه هم صحبت فوق العاده ای بوده! غزاله: ای خدا! یه کاری کن که اون موجودات مسخره ای که تو واشنگتن هستن به این رفیق ما گیر ندن! کارشو راه بنداز! قول می دم سال دیگه که برم پیشش همه آخر هفته ها ظرف ها شو میشورم و براش غذا درست کنم (این موضوع که ویزا و ماجراهای پس و پیشش رو برای من هم باید درست کنی حذف به قرینه "تو خدایی! خودت باید بفهمی!"شد) اون آقای ایتالیایی که تو لب کار می کنه و اسم سختی داره: همیشه اون قدر جدی پای کاره که ما از تیریپش حساب می بردیم و کار می کردیم! بجه با حالیه. اولیور: اوه! باور نمی کنم می خواد بره!!! اون سوئدیه که تو کلاس مارتین با هم بودبم: break های زیادی ۳ تایی قهوه خوردیم! به نسبت اروپایی ها بچه خوبی بود! کارین ماریا و دوستاش آنا: اوه! آنا... سلیز، اونور عبیر etc
می دونم که چیزایی که تعریف کردم خیلی مهم به نظر نمی آن! ولی ....
|
|
| |
|
یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387 |
|
|
و من بی رکسانا، بی دریا و عشق و زندگی....
|
|
| |
|
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387 |
|
Some dance to forget.... |
It's just like hotel California. Some time you enter accidentally. You may check out anytime you like. But there is no way out ever after
؟No way
Definitely
|
|
| |
|
دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387 |
|
عرفان (یا : من هنوز درس نمی خونم!!!) |
دهنم صاف... دلم شاد... لبم خندون.....
همچین که درس مارتین رو افتادم، آدم میشم... ولی قبلش عممممرا راه نداره....
پ.ن.: کلی تئوری در مورد خودم دارم تدوین می کنم! اینجا publish خواهم کرد....
|
|
| |
|
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387 |
|
gettin' lost in my lies |
با فرض اینکه این یه امتحان الهیه، میشه به راحتی اثبات کرد خدا اشتباه سوال طرح کرده!!
پ.ن: جون من! الان انتظار داره چه غلطی بکنم که اصول لگد نشن؟
|
|
| |
|
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387 |
|
je crois a' francais c'est la langue d'amour |
D’accord, il existait d’autres façons de se quitter Quelques éclats de verres auraient peut être pu nous aider Dans ce silence amer, j’ai décidé de pardonner Les erreurs qu’on peut faire à trop s’aimer D’accord la petite fille en moi souvent te réclamait Presque comme une mère, tu me bordais, me protégeais Je t’ai volé ce sang qu’on n’aurait pas dû partager A bout de mots, de rêves je vais crier .... |
|
| |
|
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387 |
|
:( |
احساس می کنم مریض شده ام. همش می خوابم و آخرش از خستگی تکون نمی تونم بخورم و سر درد دارم و حالت تهوع و یک کم تب شاید... تشخیص طبی خودم نشون می ده که همون مریضی رایجی رو گرفته ام که آدمهای ۷ تا ۲۷ ساله قبل امتحاناتشون می گیرن.... ولی اینجا مریض شدن هم مسخره است! سرماخوردگی وقتی خوبه که یکی (ترجیحا مامان ماجرا) اون اطراف باشه و هی آدمو لوس کنه و چایی داغ بیاره و بگه لازم نکرده برم دانشگاه یا با سرگیجه درس بخونم و اگه دو تا ماچ و بغل هم در کار باشه، تو جیک ثانیه حال آدم خوب می شه! به جاش الان نزدیک یه هفته است که تنها کار مفیدی که کرده ام این بوده که رفته ام واسه فرانسه جیغ زده ام که اون هم باخت! حوصله ندارم با این حالت تهوع غذا درست کنم و مدتهاست چیز شرافتمندانه ای نخورده ام و از همه بدتر اینکه امتحان دارم و تو طول ترم سر کلاس های چرتم نرفته ام و امتحاناتم روی هم هستن. وقتی هم با قیافه نزار می رم پیش سرکارگرهام کلی دعوام می کنن که اینقدر به خودت فشار نیار و زیادی سخت می گیری و یه ساعت چرت می گن. آخرش بعد از اظهار ندامت من و خداحافظی یکیشون میل می زنه میگه راستی این ریپورت و این کد ها رو واسم بفرست (انگار ازآسمون قراره بیفته و من بفرستم) اون یکی میل میزنه میگه کی ببینمت (انگار قراره ببینیم همو درد دل کنیم و چایی بخوریم. انگار نه انگار داره یه کوه کار می ریزه سرم) و اون یکی هم راجع به این می گه که چقدر مهمه امتحانشو خوب بدم ، ....
من مثل هانس به سیستم تک زوجی معتقدم. ولی مطمینم ۶ تا شوهر داشتن خیلی راحت تر از ۳ تا استاد داشتنه!
پ.ن: هنوز تابستون شروع نشده و من این همه غر می زنم؟؟ اون موقع می خوام چه غلطی بکنم؟ پ.ن۲: من مامانمو می خوام!!! پ.ن۳:جدی حالم بده ها! یعنی شوخی شوخی مریض شده ام؟ اون قدر وقتشو ندارم که ترجیح می دم باور نکنم! پ.ن.۴: من اصولا وقتی خیلی کمبود محبت و مامان پیدا می کنم تنها مسکن نسبی ام غر زدنه! شرمنده دیگه!!! پ.ن.۵: خدا به دور! اینو نگاه کن: http://fa.wikipedia.org/wiki/دبیرستان_فرزانگان_تهران ... حلی از این هم بدتره! پ.ن.۶: نزدیک ۶۰ نفر تو یه هفته اخیر به مناسبت های مختلف به من گفته اند خیلی سخت می گیرم! من که دقیقا هیج غلطی نمی کنم! اینها چی می گن؟ |
|