رجعت II

 

گینزبورگ میگه: « آرامشی برای فرزند انسان نیست. روباه ها و گرگ ها برای خود لانه دارند. اما فرزند انسان نمی داند سرش را کجا بگذارد. نسل ما، نسلی از انسانهاست. نسل روباه ها و گرگ ها نیست. هر کدام از نا نیل دارد سرش را گوشه ای بگذارد. هر کس بسیار میل دارد لانه گرم و نرمی داشته باشد. اما آرامشی برای فرزندان انسان نیست. هر کدام از ما یک بار در زندگی اش دچار این توهم شده است که می تواند بر چیزی به خواب برود و اطمینان و ایمانی معمول شود و احساس آرامش کند. اما تمامی اطمینان های آن زمان بر باد رفته است و ایمان دیگر آن چیزی نیست که بتوان بر آن آرمید. و انسانهایی هستیم، دیگر بدون اشک....»

من بدون اشک بوده ام. می دونم یعنی چی. افتخار نمی کنم ولی یک مدت طولانی گریه نکردم. سخت بود... ولی غیر ممکن نبود! شاید سخت ترین جاش همین بود: اینکه می دیدم غیر ممکن نیست. شاید همون جا فهمیدم محدود کننده آدمها تو زندگی توانایی ها و نا توانایی هاشون نیست،اراده شونه! همین سخت بود! ادراک آزادی بی حد ... و سرمای اون آزادی ... و تنهایی ناشی از اون سرما...... بگذریم!

الان اوضاع عوض شده. راحت گریه میکنم! نه برای اینکه خیلی بهش احتیاج دارم یا چیزی رو حل می کنه! اتفاقا چون چیزی رو دیگه حل نمی کنه اجازه دارم گریه کنم! مثل دعا کردن می مونه... یا نوشتن ... یا خواب. وقتی فایده ای ندارند می رم سراغشون! اگه فایده داشته باشند، یعنی داروی دوپینگ هستند. یعنی خودم عرضه زندگی نداشته ام که به مخدر پناه برده ام! اوه! نه! اوضاع اون قدر ها هم بد نیست...

صبح ها، وقتی ساعت زنگ می زنه که بیدار شم، احساس میکنم قبل از هشیار شدن باید یه چیزی رو پیدا کنم! نیمه خواب اطرافم رو می گردم. کتابهای کنار تخت و inbox موبایل و توی کیفم  رو می گردم.یهو یادم می آد اون چیزی که باید پیدا کنم اینجاها نیست. از گشتن ابلهانه خسته میشم. پا می شم و یه روز دیگه رو شروع می کنم و سعی می کنم تا جایی که می تونم اطلا هشیار نشم! می دونی؟ آدم آرزوهاشو زیر بالش قایم نمی کنه!

و آدم هایی هستیم، دیگر بدون رویا.....

آرزوهامو گم کرده ام! دیگه تو هیچ خیالبافی ای خودمو نمی بینم! تخیلم واسه همه چیز و همه کس کار می کنه به جز خودم! حتی جاه طلبی ام هم هنوز کار می کنه. ولی جاه طلبی بدون رویا به اندازه سیب زمینی خام بد مزه است! گینزبورگ یه جای دیگه میگه اگه آینده رو با جزییات تمام و خیلی واضح تجسم کنی، حتما یه اتفاقی می افته که آینده اون طور که تصور کرده ای نمی شه! انگار با لمس تصویرش برای همیشه نابودش می کنی...

می ترسم! از این می ترسم که سوژه رویاهام خیلی عزیز باشند، و من با لمس کردنشون نابودشون کنم! از آینده می ترسم! از نیروی ذهن خودم می ترسم! از اراده ام می ترسم! از خودم می ترسم...

......

این وضع نباید ادامه پیدا کنه! می خوام گم شده ام رو پیدا کنم. اشتباه می کردم که فکر می کردم تا وقتی جاه طلبی ام سالم و مشغوله، زندگی ام روبه راهه....

می خوام باز هم چشمامو ببندم و تصاویر جلوم رژه برن! می خوام تو تابستون داغ ورجه وورجه خودمو پرت کنم وسط زندگی! می خوام با ریتم موسیقی پرواز کنم! می خوام لبخند فراخم رو تحویل این دنیای کثیف بدم! می خوام باز هم صبح ها فقط و فقط به خاطر خورشید هم که شده، عجله داشته باشم که بیدار شم!* می خوام به جرعه جرعه این زندگی طمع داشته باشم!

می خوام باز هم تو هوای ظلوماً جهولاً بودن نفس بکشم**....

 

-----------------------------

* یادش به خیر! یه موقعی می گفتم همین که صبح می بینی باز هم یه معجزه خفن دیگه شده و خورشید یه بار دیگه در اومده، اونقدرمی تونی متعجب و هیجان زده بشی که با انرژی اش یه روز که چه عرض کنم، یه عمر حال کنی! پر بیراه نیست! جدا به نظر معجزه می آد!

** و نجعل الامانت علی السموات و الجبال و الارض. فابین ان یحملنها، فاقبل الانسان انه کان ظلوما جهولا...

از کل مکاتب بشری همین یه نکته ما را بس...

پی نوشت ۱: حقیقت اینه که دستم به نوشتن نمی ره.... طبق معمول هدف صرفا documentation بود.

پی نوشت۲:


To dream the impossible dream

To fight the unbeatable foe

To bear with unbearable sorrow

To run where the brave dare not go.

To right the unrightable wrong

To love, pure and chaste, from afar

To try when your arms are too weary

To reach the unreachable star

This is my quest, to follow that star,

No matter how hopeless, and no matter how far

To fight for the right, without question or pause

To be willing to march, march into hell for that heavanly cause

And I know if I'll only be true to this glorious quest

That my heart will lie peaceful and calm when I'm laid to my rest

My final rest...

And the world will be better for this

That a one man scorned and covered with scars

Still strove with his last ounce of courage

To reach the unreachable star

To dream the impossible dream

To fight the unbeatable foe
To try when your arms are too weary

To reach the unreachable star

To dream the impossible dream....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد